در تاریخ ادبیات انگلیسی، شعر «ترانه عاشقانه جی. آلفرد پرافروک» اثر تی. اس. الیوت، همواره به عنوان یکی از بنیادگذاران مدرنیسم شعری شناخته شده است. اخیراً پیتر اولیری در مقالهای مفصل با عنوان «راهنمای شعر: تی. اس. الیوت: «ترانه عاشقانه جی. آلفرد پرافروک»» به بازخوانی این شاهکار پرداخته و ابعادی از این شعر را به خوانندگان شناسانده است.
اولیری که خود شاعر و منتقد است، با نگاهی موشکافانه و در عین حال شاعرانه، این شعر را در بستر تاریخی و ادبی آن بررسی میکند. در این نوشتار، به مرور مهمترین نکاتی که اولیری در تحلیل خود به آنها اشاره کرده میپردازیم.
الیوت در میان مدرنیستها: نقش ازرا پاوند و تولد یک انقلاب
اولیری در ابتدای مقالهاش بر این نکته تأکید میکند که «پرافروک» یکی از اولین برخوردهای خوانندگان با شعر مدرن است و اصلا شاید خود این شعر بود که مدرنیسم را اختراع کرد، همراه با آزمایشهای گرترود استاین. به نوشته اولیری، ازرا پاوند در سال ۱۹۱۴، پس از خواندن شعر، طی نامهای به هریت مونرو، سردبیر مجله Poetry، با شور و شوق نوشت: «درباره الیوت کاملاً درست میگفتم. او بهترین شعری را فرستاده که تا به حال از یک آمریکایی دیدهام. خدا کند این یک موفقیت یگانه و بینظیر نباشد.»
اولیری توضیح میدهد که انرژی شعر طعنهآمیز است، زیرا از شخصیتی سرچشمه میگیرد که زندگی را از کناری مشاهده میکند؛ تجربیگرایی آن، که از ژول لافورگ، شاعر سمبولیست فرانسوی، الهام گرفته، چنان موفق بود که الگویی برای نسلها بعد شد. به گفته اولیری، الیوت این شعر را بیشتر در تابستان ۱۹۱۱ در مونیخ نوشت، وقتی ۲۲ ساله بود، و بعدها، علیرغم تردیدهایش به لطف حمایت پاوند، موفق شد آن را منتشر کند. اولیری از قول الیوت مینویسد: «به سبب تلاشهای او بود که شعرهای من اولین بار منتشر شدند و اگر تشویقهای او نبود شاید در اوایل کار نوشتن شعر را یکسره رها کرده بودم.»
این بخش از مقاله با تأکید بر این نکته پایان مییابد که شعر راه الیوت را هموار کرد و دریچهای به روی تمام شعر مدرن گشود.
آغاز شعر: میز جراحی و پرسشی که هرگز گفته نمیشود
اولیری سپس به سراغ خود شعر میرود و بند آغازین را یکی از شگفتانگیزترین لحظات ادبیات مدرن مینامد. او مینویسد که سطر اول «پس بیا، من و تو» با همان وزن طلسمآسای شعر «ببر» ویلیام بلیک و طلسمهای خواهران جادوی مکبث، خواننده را به جهان شعر فرا میخواند. اما آنچه ما را درجا نگه میدارد، تصویر شامگاه است که:
پس بیا، من و تو؛
آنگاه که شامگاه بر آسمان گسترده است،
چون بیماری بیهوش بر میزِ جراحی.
به گفته اولیری، واژه «میز جراحی» در برابر «تخت» یا «میز» ساده، ضربهای شاعرانه و بالینی است که فضای شعر را یکسره دگرگون میکند. الیوت که از روانشناسی ویلیام جیمز تأثیر گرفته بود، این بیهوشی را در تصویر و در سطح تجربه خواننده نیز بازتولید میکند. اولیری تأکید دارد که پس از این تصویر، شعر با دو قافیه ترانهگونه ادامه مییابد:
آه، مپرس: «چیست آن؟»
بیا برویم و دیدارمان را بهجا آوریم.
در آن اتاق،
زنان میآیند و میروند،
و از میکلآنژ سخن میگویند.
اولیری این سطرها را نماد عبث بودن و تکرار ملالآور زندگی مدرن میداند. پرسشی که «گفته نمیشود»، «چیست آن؟» همان پرسش سهمگینی است که شعر را از ابتدا تا انتها تعلیق نگه میدارد.

پرافروک کیست؟ از یک فروشنده مبلمان تا یک روح دانتهای
اولیری در ادامه به شخصیت پرافروک میپردازد. او به نقل از الیوت مینویسد که شاعر «نام را به خاطر ابتذالآمیز بودن انتخاب کرده»، نام یک فروشنده مبلمان در سنتلوئیس. اما اولیری معتقد است که همین ابتذال ظاهری، زمینهساز یکی از پیچیدهترین شخصیتهای شعر مدرن است. پرافروک نه یک قهرمان رمانتیک است و نه یک بازنده ساده؛ او موجودی است میانهیچکدام.
اولیری سپس به سرسختی شعر اشاره میکند، آن بند از «جهنم» دانته که در آن گویدو دامونتهفلترو میگوید چون میداند هیچکس حرفش را به جهان زندگان بازنخواهد گفت، بیترس از رسوایی پاسخ میدهد. اولیری مینویسد که پرافروک نیز چنین است: او حرفهایش را میزند چون باور ندارد کسی واقعاً گوش میکند. به همین دلیل است که میتواند راست بگوید.

تردیدها، پرسشها و رؤیاها: «آیا جرأت کنم؟»
یکی از درخشانترین بخشهای مقاله اولیری، تحلیل او از تکرار پرسش «آیا جرأت کنم؟» در سراسر شعر است. اولیری نشان میدهد که پرافروک مدام خود را میسنجد و پس میزند:
آیا جرأت کنم
در نظمِ جهان
آشوب افکنم؟
و بعدتر:
آیا جرأتِ خوردنِ هلویی را دارم؟
اولیری این سطرها را نماد ناتوانی انسان مدرن در زیستن میداند؛ انسانی که همه چیز را میفهمد اما هیچ کاری نمیکند. پرافروک خود را با یحیی تعمیددهنده مقایسه میکند («پیامبر نیستم») و با هملت («من هملتِ شاهزاده نیستم، و هرگز نیز برای آن ساخته نشدهام»). او خود را از آن «ملازمان دربار» میخواند، نه قهرمان، نه احمق، اما «ابزاری آسانگیر و کارآمد.»
اولیری در اینجا به بخش حذفشده «شبزندهداری پرافروک» اشاره میکند و آن سطرهای معروف را میآورد که از پیشنویس اول باقی ماند:
کاش
دو چنگالِ فرسوده بودم،
که بر کفِ دریاهای خاموش
شتابان میخزیدند.
به باور نویسنده، این تصویر خرچنگوار، نهایت فروکاستگی انسان مدرن است: موجودی که فقط میخزد و هیچ چیز را تغییر نمیدهد.

مه به روایت گربه: سوررئالیسم در جان روزمرگی
اولیری بند مه را یکی از شگفتانگیزترین بخشهای شعر میداند. او مینویسد هیچکس پیش از الیوت مه را اینگونه ندیده بود: مانند گربهای که از پنجره میگذرد، به شیشه میمالد، دور خانه حلقه میزند و میخوابد. اولیری این بند را به طور کامل نقل میکند:
مِه زرد
که پشت خویش بر شیشهها میساید،
و دودِ زرد
که پوزه خویش بر شیشهها میمالد،
زبانش را
به کنجهای شامگاه میلغزاند...
و چون میبیند شبی نرم از اکتبر است،
یک بار گرد خانه حلقه میزند، و به خواب میرود.
اولیری تأکید دارد که این توصیف یک تقلید ساده از حرکت گربه نیست، یک «همذاتپنداری پروپریوسپتیو» (احساس عمقی بدن) است که مرز میان شاعر و جهان بیرون را محو میکند. همچنین او یادآوری میکند که الیوت در اینجا مه سنتلوئیس را وصف میکند، نه مه لندن، چون پیشنویس شعر را پیش از مهاجرت به انگلستان نوشته بود.

پایان شعر: پریها، تالارهای دریا و غرق شدن
اولیری سپس به آخرالزمان پایانی شعر میپردازد. او این پایان را «باشکوهترین و هولناکترین پایان در تمام شعر مدرن» میخواند. پرافروک سرانجام جرات میکند هلویی بخورد، شلوار سفید بپوشد و به ساحل برود. اما وقتی به آواز پریهای دریایی گوش میدهد، بلافاصله میگوید:
گمان نمیکنم
برای من بخوانند.
اولیری مینویسد که با این یک جمله، تمام امید پرافروک نقش بر آب میشود. با این حال، او پریها را میبیند:
دیدهامشان
که بر موجها
رو به دریا میرانند،
و گیسوانِ سپیدِ موجها را شانه میکنند...
ما در تالارهای دریا
درنگ کردهایم،
در کنارِ دخترانِ دریا
که تاجهایی از جلبکهای سرخ و قهوهای
بر سر دارند،
تا آن هنگام
که صداهای انسانی
بیدارمان میکنند،
و غرق میشویم.
اولیری این پایان را «انتظار و تسلیم» در یک لحظه میداند. بیداری با صدای انسان، یعنی بازگشت به واقعیت، دقیقاً همان لحظهای است که غرق شدن رخ میدهد. به گفته اولیری، جرج اوپن، شاعر بزرگ نسل بعد، چنان تحت تأثیر این پایان بود که آن را با اندکی تغییر به عنوان شعر پایانی آخرین کتابش آورد: «تا آنکه صداهای دیگر بیدارمان کنند یا غرق شویم». اما الیوت میگوید «و غرق میشویم» یعنی راهی برای فرار نیست.

واکنش زنجیرهای: پرافروک به مثابه جرقه اتمی
اولیری در بخش پایانی مقالهاش قیاسی هوشمندانه به کار میبرد. او مینویسد که در سال ۱۹۳۲، لئو سیلارد، فیزیکدان مجارستانی، در خیابانی در لندن ایستاده بود که ناگهان واکنش زنجیرهای هستهای را تصور کرد، همان ایدهای که بعدها به بمب اتمی انجامید. به گفته اولیری، «پرافروک» برای مدرنیسم همان است که تصور سیلارد برای عصر اتمی، جرقهای که کل انقلاب را ممکن کرد.
و در پایان، اولیری با تکرار همان سطر معروف شعر را وداع میگوید: «آوازِ پریانِ دریایی را شنیدهام... چه شعری!»
مقاله پیتر اولیری یکی از تازهترین نقدهایی است که بر «ترانه عاشقانه جی. آلفرد پرافروک» نوشته شده است. او با تسلط بر تاریخ ادبیات، فلسفه و حتی فیزیک، نشان میدهد که چرا این شعر پس از بیش از یک قرن هنوز تازه و تکاندهنده است. آنچه اولیری به درستی بر آن تأکید دارد، این است که پرافروک یک فرد نیست، بلکه صدای یک عصر است، صدای انسان مدرنی که میان «جرأت کردن» و «جرأت نداشتن» معلق مانده و سرانجام، در تالارهای دریا، منتظر صدایی است که بیدارش کند تا غرق شود.

ترانه عاشقانه جی. آلفرد پروفراک
تی. اس. الیوت
اگر باور میداشتم
که پاسخِ من
به کسی میرسد
که روزی
به جهانِ زندگان بازخواهد گشت،
این شعله
از تپیدن بازمیایستاد.
اما چون از این ژرفنای تاریک
هیچکس،
اگر راست شنیده باشم،
زنده بازنگشته است،
بیهراس از بدنامی،
پاسخت میگویم.
از دانته، کمدی الهی
پس بیا، من و تو؛
آنگاه که شامگاه بر آسمان گسترده است،
چون بیماری بیهوش بر میزِ جراحی.
بیا از میانِ خیابانهای نیمهمتروک بگذریم،
از خلوتگاههای زمزمهبارِ
شبهای بیقرار،
در مهمانخانههای ارزانِ یکشبه
و خوراکخانههای خاکارهپوش
با پوستِ صدف؛
خیابانهایی که امتداد مییابند
چون مجادلهای فرساینده،
با نیتی نهان و موذی،
تا تو را به پرسشی هولناک رهنمون شوند...
آه، مپرس: «چیست آن؟»
بیا برویم
و دیدارمان را بهجا آوریم.
در آن اتاق،
زنان میآیند و میروند،
و از میکلآنژ سخن میگویند.
مهِ زرد
که پشت خویش بر شیشهها میساید،
و دودِ زرد
که پوزه خویش بر شیشهها میمالد،
زبانش را
به کنجهای شامگاه میلغزاند،
بر آبگیرهای راکدِ جویها
درنگ میکند،
دوده فروباریده از دودکشها را
بر پشت خویش مینشاند،
از کنار ایوان میلغزد،
جهشی ناگهانی میکند،
و چون میبیند
شبی نرم از اکتبر است،
یک بار
گرد خانه حلقه میزند،
و به خواب میرود.
و بیگمان، وقت خواهد بود
برای آن دودِ زرد
که در امتداد خیابان میلغزد،
و پشت خویش بر شیشهها میساید.
وقت خواهد بود،
آری، وقت خواهد بود،
تا چهرهای بیارایی
برای رویارویی با چهرهها.
وقت خواهد بود
برای کشتن و آفریدن؛
و برای همه کارها و روزهای دستها،
دستهایی که پرسشی را
بر بشقاب تو مینهند
و باز برمیگیرند.
وقتی برای تو،
و وقتی برای من،
و هنوز وقتی
برای صد دودلی،
و صد رؤیا،
و صد بازاندیشی،
پیش از آنکه
نانِ برشته و چای را بیاورند.
در آن اتاق،
زنان میآیند و میروند،
و از میکلآنژ سخن میگویند.
و بیگمان، وقت خواهد بود
تا با خود بگویی:
«آیا جرأتش را دارم؟»
و باز:
«آیا جرأتش را دارم؟»
وقتی برای بازگشت،
و فرود آمدن از پلهها،
با آن دایره کمپشت
در میانه موهایم -
(خواهند گفت:
«موهایش چه تنک شده است!»)
با کُتِ رسمیِ صبحگاهی،
با یقهای که تا زیر چانه بالا آمده است،
و کراواتی آراسته و موقر
که سنجاقی ساده آن را نگاه داشته است -
(خواهند گفت:
«اما دستها و پاهایش چه لاغرند!»)
آیا جرأت کنم
در نظمِ جهان
آشوب افکنم؟
در یک دقیقه
وقت هست،
برای تصمیمها
و بازنگریهایی
که دقیقهای دیگر
واژگونشان خواهد کرد.
زیرا همهشان را از پیش شناختهام،
همه را.
شامگاهان را شناختهام،
بامدادان را،
و بعدازظهرها را.
زندگیام را
با قاشقهای قهوه
اندازه گرفتهام.
آن صداها را میشناسم
که زیر موسیقیِ اتاقی دوردست
آهستهآهسته فرو میمیرند.
پس چگونه
به خود چنین حقی بدهم؟
و چشمها را نیز از پیش شناختهام،
همه را.
آن چشمها را
که تو را در عبارتی از پیش ساخته
میخکوب میکنند؛
و آنگاه که خودم نیز
در همان عبارت قالب گرفته باشم،
آنگاه که بر سوزنی کشیده شده باشم،
پهن و بیپناه،
آنگاه که بر دیوار
میخکوب و در تقلّا باشم،
چگونه آغاز کنم
به بیرون افکندنِ
همه تهسیگارهای روزها و راههایم؟
و چگونه
به خود چنین حقی بدهم؟
و بازوان را نیز از پیش شناختهام،
همه را -
بازوانی سپید،
برهنه،
و آذینبسته به دستبندها؛
(هرچند زیر نور چراغ،
کرکهای نرمِ قهوهای بر آنها پیداست!)
آیا عطرِ جامهای است
که اینگونه
رشته سخنم را میگسلد؟
بازوانی که بر میز آرمیدهاند،
یا در شالی پیچیدهاند.
آیا پس
به خود چنین حقی بدهم؟
و چگونه
آغاز کنم؟
آیا بگویم
که در گرگومیش
از کوچههای تنگ گذشتهام،
و دودِ برخاسته از پیپهای
مردانِ تنهایی را نگریستهام،
که با آستینهای بالا زده
از پنجرهها خم شدهاند؟...
کاش
دو چنگالِ فرسوده بودم،
که بر کفِ دریاهای خاموش
شتابان میخزیدند.
و بعدازظهر،
و شامگاه،
چه آرام به خواب رفتهاند!
نوازشیافته
به انگشتانِ دراز،
خفته...
خسته...
یا شاید در خوابِ خویش
تعلل میورزند؛
دراز کشیده بر زمین،
اینجا،
در کنارِ من و تو.
آیا پس از چای
و شیرینی
و بستنی،
توان آن را دارم
که لحظه را
به نقطه بحرانش برانم؟
اما هرچند گریستهام
و روزه گرفتهام،
گریستهام و دعا کردهام؛
هرچند سرِ خویش را
(که اندکی کممو شده است)
بر طبقی پیشرو آورده دیدهام؛
من پیامبری نیستم
و این نیز ماجرای بزرگی نیست.
لحظه عظمتِ خویش را دیدهام
که لرزید و خاموش شد؛
و آن پیشکارِ جاودان را دیدهام
که کتم را در دست گرفته است
و پوزخند میزند.
و خلاصه آنکه،
هراسیده بودم.
و آیا، در پایان،
ارزشش را داشت؟
پس از فنجانها،
پس از مارمالاد و چای،
در میانِ ظرفهای چینی،
در میانِ چند کلمه درباره من و تو،
آیا ارزشش را داشت
که با لبخندی
دل به دریا زنم؟
که جهان را
در گویِ فشردهای بفشارم،
و آن را
به سوی پرسشی هولناک بغلتانم؟
که بگویم:
«من لازاروسم،
از جهانِ مردگان بازآمدهام؛
بازگشتهام
تا همهچیز را برایتان بازگویم،
همهچیز را.»
اگر کسی،
در همان حال که بالشی را
زیر سر خویش جابهجا میکند،
بگوید:
«نه،
منظورم هرگز این نبود؛
نه،
اصلاً این نبود.»
و آیا، در پایان،
ارزشش را داشت؟
آیا به راستی
ارزشش را داشت،
پس از غروبها،
و حیاطها،
و خیابانهای آبپاشیشده،
پس از رمانها،
پس از فنجانهای چای،
پس از دامنهایی که بر کف اتاق کشیده میشوند -
و این،
و بسیار بیش از این؟ -
ناممکن است
که دقیقاً بگویم چه در سر دارم.
اما گویی فانوسِ خیال
نقشِ عصبها را بر پردهای میافکند:
آیا ارزشش را داشت،
اگر کسی،
در همان حال که بالشی را جابهجا میکند
یا شالی از دوش میافکند،
رو به پنجره برگرداند
و بگوید:
«نه،
اصلاً این نبود؛
نه،
منظورم هرگز این نبود.»
نه!
من هملتِ شاهزاده نیستم،
و هرگز نیز برای آن ساخته نشدهام.
من از آن ملازمانِ دربارم؛
کسی که به کار میآید
تا شکوهِ کاروانی را بیفزاید،
یا صحنهای دو صحنه را
به گردش درآورد،
و شاهزاده را
رأیی بزند.
بیگمان
ابزاری آسانگیر و کارآمد؛
مؤدب،
خشنود از آنکه به کاری آید،
مصلحتاندیش،
محتاط،
و نکتهسنج؛
سرشار از سخنانِ حکیمانه،
اما اندکی کندذهن؛
و گاه،
براستی نزدیک به مضحک -
و گاه،
تقریباً همان دلقک.
پیر میشوم...
پیر میشوم...
لبه شلوارم را
تا خواهم زد.
آیا موهایم را از پشت فرق باز کنم؟
آیا جرأتِ خوردنِ هلویی را دارم؟
شلوارِ سپیدِ فلانل خواهم پوشید
و بر ساحل قدم خواهم زد.
آوازِ پریانِ دریایی را شنیدهام،
که هر یک
برای دیگری میخوانَد.
گمان نمیکنم
برای من بخوانند.
دیدهامشان
که بر موجها
رو به دریا میرانند،
و گیسوانِ سپیدِ موجها را شانه میکنند،
آنگاه که باد،
آب را
سپید و سیاه میکند.
ما در تالارهای دریا
درنگ کردهایم،
در کنارِ دخترانِ دریا
که تاجهایی از جلبکهای سرخ و قهوهای
بر سر دارند،
تا آن هنگام
که صداهای انسانی
بیدارمان میکنند،
و غرق میشویم.

🗣 نظرات (0)