چشم‌های اینشتین

چشم‌های اینشتین

نویسنده: ساناز اسدی

ناشر: چشمه

تعداد صفحات۱۶۶
نوبت چاپاول زمستان ۱۴۰۴
شابک۹۷۸۶۲۲۰۱۱۳۸۱۲
ژانررمان ایرانی

📖 درباره کتاب

ایمان، با برادر و خواهرش، پیمان و پرستو، و پدر و مادرش آقاموسی و ثریاخاله در سرایدارخانه‌ی یک مدرسه در قائمشهر زندگی می‌کنند. آقاموسی که روزگاری گلر تیم نساجی بوده حالا مستخدم مدرسه است و ثریاخاله -با یک پای مصنوعی- در نظافت مدرسه کمک می‌کند. آن‌ها گویی در یک منطقه‌ی مرزی ساکن شده‌اند؛ جایی که می‌توان نامش را خانه-مدرسه گذاشت. مرز این دوفضای خصوصی و عمومی یک در است، «در بهشت»؛ دری حایل که قرار است دیواری بلند میان این دو دنیا بکشد. اما قضیه به این سادگی‌ها هم پیش نخواهد رفت… ماجرا از روزی آغاز می‌شود که «گل» دختر پرماجرای مدرسه برای این‌که از تفتیش خانم ناظم جان به در ببرد، با پوسترها و عکس‌های ممنوعه‌اش پا به فرار می‌گذارد و چاره‌ای برایش نمی‌ماند جز این‌که سر از این خانه در بیاورد تا آن‌ها را به دست ایمان بسپارد… ساختار روایت «چشم‌های اینشتین» بر پایه‌ی نوعی تنش و تناقض مکانی بنا شده. این خانه و خانواده بخشی از چیزی است که کاملا از آن جدا افتاده. وضعیت آن‌ها اما تنها به یک وضعیت ایزوله در گوشه‌ی حیاط مدرسه خلاصه نمی‌شود، بلکه فراتر، گویی کاملا از صحنه محو شده. هست و نیست. آن‌ها نه تنها به چشم هیچکس نمی‌آیند، بلکه در نزد خودشان نیز تجربه‌ی «نگاه» با نوعی حس گناه پیوند خورده. پسرهای این خانه حق ندارند به دخترها نگاه کنند. دخترها اگرچه وجود دارند اما انگار نه انگار. بچه‌ها باید جوری وانمود کنند که انگار هیچ میلی در کار نیست. همه‌چیز باید چنان پیش برود تا آن‌ها مثل دسته‌ای اشباح لای این توده‌ی جمعیت نامرئی بمانند و حضورشان را از آن‌ها مخفی کنند… اما باز همه‌ی این‌ها مربوط به سویه‌ی عمومی این تقابل مکانی است. در این سوی در همه‌چیز جور دیگری پیش می‌رود.

✍️ درباره نویسنده

ساناز اسدی
ساناز اسدی متولد سال ۱۳۶۵ در شهرستان قائمشهر و فارغ‌التحصیل رشته تئاتر از دانشگاه هنر تهران است و نمایشنامه‌نویسی و داستان‌نویسی را از سال‌ها پیش آغاز کرده است. نمایشنامه‌های کلکسیون و سایر بازماندگان از آثار اوست که به اجرای عموم درآمده‌اند که از این بین نمایشنامه کلکسیون برنده جایزه ویژه اکبر رادی در دوازدهمین جشنواره بین‌المللی تئاتر دانشجویان شد. نیازمندی‌ها اولین مجموعه داستان اوست که سال ۱۳۹۵ به چاپ رسید و نوولای سخت‌پوست دومین اثر داستانی اوست.

📖 تکه‌ای از کتاب

صداى سوت قطار كه نزديك شد، راننده‌ها از ماشين‌هاى‌شان پياده شدند وجلو درهاى ايستگاه جمع شدند. نصف بيش‌ترشان نيامده بودند. تمام شب باران باريده بود. دم صبح باد آن‌قدر شديد شده بود که درخت‌های ‌توی خیابان را کچ کرده بود و ایرانیت سقف‌ها را جابه‌جاكنده بود و توی هوا با خودش می‌برد. نصفه شب از صداى رعدوبرق بيدار شده بوديم. من و بابا دويده بوديم طرف پنجره‌ها. حیاط پر از برگ و کاغذ و مشما و مقوا بود. چندتا تكه‌ی كنده‌شده‌ى ایرانیت گیر کرده بود لاى درخت‌ها. برق قطع شده بود و هوا هنوز تاریک بود. مامان هنوز به ساعت سوت‌هاى كارخانه بيدار می‌شد؛ هنوز صدای سوت را مى‌شنيد و درست سرساعت توى رخت‌خوابش مى‌نشست و آرام مى‌گفت: «پنج ونيمه.» سال‌ها بود صداى سوت کارخانه توى شهر نپيچيده بود.