برای بسیاری از ما، قفسۀ کتابخانه حکم دادگاهی خاموش را دارد. ردیفهایی از جلدهای قطور و معتبر که در اعماق وجودمان میدانیم «باید» میخواندیمشان، اما بهدلایلی چون نبودِ وقت، نبودِ حوصله یا شاید طغیانی ناخودآگاه در برابر «بایدِ» مطلق این کلمه، هرگز به آنها نزدیک نشدهایم. راستیآزماییِ این احساس ناخوشایند آنجاست که بسیاری از ما، حتی در محافل ادبی و دانشگاهی، ترجیح میدهیم در اینباره سکوت کنیم یا به دروغ بگوییم خواندهایم. اما چرا باید بابت کتابی که نخواندهایم احساس شرم کنیم؟ اد سایمون، نویسنده و منتقد ادبی، در جستاری در می ۲۰۲۶ در نشریۀ Literary Hub این پرسش را به شکلی بنیادین مطرح میکند: «به یاد داشته باشیم که چقدر از این احساس گناه، نسبت به کتابهای نخوانده، ریشه در بازاریابی دارد، نه فقط آموزش یا خردورزی محض.» این مقاله، واپسکاویِ عمیقی است در ماهیتِ این «گناهِ ادبی» با تکیه بر آرای نظریهپردازانی همچون پییر بایار و هارولد بلوم، و آثاری از دیوید لاج.
بازی تحقیر؛ روایتی از دیوید لاج
برای درک ریشۀ این اضطراب، شاید بهترین نقطهشروع، رمان دانشگاهی تغییر مکانها از دیوید لاج (۱۹۷۵) باشد. در این رمان، گروهی از استادان ادبیات در یک مهمانی، بازیای به غایت شیطانی انجام میدهند، بازی «تحقیر». قوانین بازی ساده است: هر شرکتکننده باید نام مهمترین کتابی را ببرد که هرگز نخوانده است. به ازای هر نفر دیگری که آن کتاب را خوانده باشد، یک امتیاز میگیرد. برنده کسی است که «شرمآورترین» کتاب نخوانده را فاش کند.
ذکاوت شیطانی بازی در معمایی است که خلق میکند، «بازیکنان با باختن برنده میشوند و با بردن میبازند.» برای پیروزی باید بزرگترین شکاف دانش خود را فاش کنید، اما با هر اعتراف، خود را در معرض خطر تحقیرشدن توسط همکاران قرار میدهید. در اوج داستان، پروفسور رابینگام پس از شنیدن اعترافات دیگران (از بهشت بازیافته تا هایاواتا)، ناگهان مشت بر میز میکوبد و فریاد میزند: «هملت!». حاضران یخ میزنند و سه روز بعد رابینگام در مصاحبۀ ترفیع خود رد میشود؛ روایت میشود که دپارتمان انگلیسی جرأت نداشت به مردی که علناً به نخواندن هملت اعتراف کرده بود، ترفیع دهد.
سایمون نیز با طنزی تلخ اعتراف میکند که خودش هرگز این بازی را انجام نداده و اگر مجبور شود، «به قدر کافی عقل دارد که دروغ بگوید.» او سپس فهرستی از «شکافهای شرمآور» خواندن خودش را برمیشمارد، از جین آستن تا دیکنز.
پییر بایار و هنرِ «ناخواندگیِ مشروع»
اما آیا «نخواندن» واقعاً اینقدر شرمآور است؟ پییر بایار استاد ادبیات فرانسه در دانشگاه پاریس-۸ و نویسندۀ کتاب تأثیرگذار چگونه از کتابهایی که نخواندهای حرف بزنیم (۲۰۰۷) پاسخی چالشبرانگیز به این پرسش میدهد. کتاب بایار که به بیش از سی زبان ترجمه شده، در مرز میان جستار و داستان جابهجا میشود.
نقطهشروع بایار یک مشاهدۀ ساده اما عمیق است: «در فرهنگ ما یک درک تلویحی وجود دارد که برای بحث دقیق دربارۀ یک کتاب، باید آن را خواند.» اما بایار این ایده را به چالش میکشد. او اصرار دارد که «نخواندن» میتواند به اندازۀ خواندن مفید باشد. «شخصِ واقعاً فرهیخته کسی نیست که یک کتاب را خوانده است، بلکه کسی است که جایگاه آن کتاب را در فرهنگ ما میفهمد.»
بایار انواع مختلفی از «ناخواندگی» را برمیشمارد، کتابهایی که فراموش کردهایم، کتابهایی که هرگز نمیشناختیم، کتابهایی که فقط ورق زدهایم و کتابهایی که از دیگران شنیدهایم. او استدلال میکند که میتوان گفتوگوی پرشوری با کسی دربارۀ یک کتاب داشت، حتی اگر هیچکدام آن را نخوانده باشند. نقلقول کلیدی او این است: «کتابها آنقدر ساخته نشدهاند که خوانده شوند... ساخته شدهاند که با آنها زندگی کرد.» این، بازتعریفی انقلابی از رابطۀ ما با کتابهاست، خواندن عملی مجزا و محصور نیست، بلکه جزئی از فرایندی وسیعتر به نام «جهتیابی در نظام فرهنگی» است.
کانن غربی و صنعت احساس گناه
اما این احساس گناه ریشهاش در کجاست؟ رابرت مککرام، سردبیر ادبی سابق آبزرور، در گاردین اعتراف کرد: «بیایید با آن روبهرو شویم، وقتی صحبت از خواندن میشود، همه کمی دروغ میگویند.»
سایمون این احساس گناه را به «فهرست کتابهای بزرگ» گره میزند. ایدهای که با رابرت هاچینز، صدراعظم دانشگاه شیکاگو در دهۀ ۱۹۳۰، آغاز شد. در ۱۹۴۷، مورتیمر ادلر، فیلسوف آمریکایی، مجموعهای ۵۴ جلدی باعنوان کتابهای بزرگ جهان غرب منتشر کرد که روی کاغذ ارزان چاپ میشد تا خانوادههای طبقه متوسط بتوانند بخرند. هدف ادلر ستودنی بود (آموزش شهروندی از طریق خواندن کلاسیکها)، اما در عمل، جنبۀ بازاریابی قضیه پررنگ بود. سایمون نتیجه میگیرد: «اینکه چقدر از گناه ما دربارۀ آنچه نخواندهایم، ریشه در بازاریابی دارد و چقدر در آموزش واقعی... خوب است به یاد داشته باشیم.»
در نسل اخیر، کسی که بیش از همه با این طرزفکر مرتبط بوده، هارولد بلوم، استاد فقید ییل، است. بلوم در کتاب کانن غربی (۱۹۹۴) فهرستی قطعی از ۲۶ نویسنده ارائه میدهد که «برای هر فرد تحصیلکرده لازم است» خوانده باشند. او ادعا میکرد: «بدون... کانون من، از تفکر بازمیمانیم.» بااینحال، سایمون با لحنی تند اشاره میکند که از ۲۶ نویسندهی بلوم، تنها چهار نفر زن هستند.
سندرم وانمودکننده در قفسۀ کتاب
اما شاید مهمترین منبع این گناه، چیز عمیقتری باشد: «سندرم وانمودکننده»، این مفهوم که اولینبار در دهۀ ۱۹۷۰ توسط روانشناسان پائولین کلنس و سوزان آیمز مطرح شد، به الگویی روانشناختی اشاره دارد که فرد توانمندیهای خود را نادیده گرفته و ترسی پایدار از «لو رفتن» بهعنوان یک کلاهبردار دارد.
بازی «تحقیر» لاج، سندرم وانمودکننده را به شکلی «نابغهوارِ شرورانه» بهکار میگیرد. این بازی فضایی میسازد که «نیاز بیمارگون به موفقیت» با «ترس بیمارگون از بیفرهنگی تلقی شدن» به جنگ یکدیگر میروند. تنها راه برنده شدن، خودتحقیری کامل است. سایمون خاطرنشان میکند که این اضطراب گاه بهحدی میرسد که برخی دانشگاهیان «میان سمتِ راست افراطیِ همکاران فرانسوی و چهرههای مقاومت» در نوساناند.
بازتعریف رابطۀ ما با کتابها
پس راه رهایی چیست؟ چگونه میتوان از چرخۀ معیوب بازی «تحقیر» خارج شد؟
نخست، بپذیریم که «خواندنِ کتاب خاصی» تعیینکنندۀ ارزش ما نیست. سایمون بهنقل از فرانسیس بیکن (۱۵۹۷) میگوید: «بعضی کتابها را باید چشید، بعضی را باید بلعید، و معدودی را باید جوید و هضم کرد.» موضوع، رد کردن «کتابهای بزرگ» نیست، بلکه تغییر رابطۀ ما با آنهاست. «خواندن گسترده خوب است، اما خواندن عمیق بهتر است.»
دوم، بیاموزیم که کتابها را در «نظام»شان ببینیم، نه در «انزوا». بایار در اینجا راهگشاست: «فرهیخته بودن توانایی جهتیابی در میان کتابها بهعنوان یک سیستم است، نه چک کردن فهرست.» در این نگاه، دربارۀ کتابهایی که نخواندهایم اما در مورد آنها شنیدهایم، یا دربارۀ کتابهایی که تأثیرشان بر فرهنگ میدانیم، چیزهای زیادی برای گفتن داریم.
و سوم، «حق» خود را برای نخواندن به رسمیت بشناسیم. در دنیایی که سالانه میلیونها کتاب جدید منتشر میشود، انتظار «خواندن همهچیز» نه فقط غیرممکن، که نامعقول است. سایمون توصیه میکند: «بهجای چک کردن فهرست، بهدنبال کتابهایی باشید که عمیقاً با آنها درگیر میشوید.»
هنرِ جهتیابی در دریای بیکران کتابها
بازی «تحقیر» به ما میگوید که فرهنگ رقابتی ما اغلب دانش را به مسابقهای «برنده همهچیز را میبرد» تبدیل میکند که در آن شکافهای ما علیه ما استفاده میشود. اما خواندن واقعی، درگیر شدن با کتابها، اینطور نیست. اگر «چگونه از کتابهایی که نخواندهاید حرف بزنید» را نخوانده باشم، اما دربارۀ استدلالش از طریق مقالات متعدد شنیده باشم و در بحثها شرکت کرده باشم، آیا واقعاً «ناخواندهام»؟ شاید فرهنگِ واقعی، چک کردن فهرست نیست، بلکه جهتیابی در «کتابخانۀ جمعی»است. توانایی دیدن ارتباطات میان کتابها و جایگاهشان در نظام فرهنگی. دفعه بعد که کسی در مهمانی شروع به حرف زدن از کتابهایی کرد که نخواندهای، لزومی ندارد دروغ بگویی، و نه نیازی به اعتراف شرمآلود داری. فقط میتوانی کتاب را در بافتار بزرگتری قرار دهی. پیوندهایش با دیگر کتابها را ردیابی کنی، تأثیرش را بر فرهنگ تحلیل کنی و با صدایی آرام اما مطمئن بگویی: «بگذارید از کتابهایی حرف بزنم که واقعاً مرا تغییر دادهاند.» آنگاه، شاید آنوقت، دیگر بازی «تحقیر» را برای همیشه ترک کرده باشی.

🗣 نظرات (0)