اولین شخصیتی که واقعاً شیفتهاش شدم، کاپیتان هوک بود.
احتمالاً بیشتر از سه یا چهار سالم نبود، هرچند از همان موقع هم بچه عجیبی محسوب میشدم. نسخه دیزنیِ ۱۹۵۳ از «پیتر پن» را دیدم و فوراً، به همان شکلی که فقط کودکان خیلی کوچک میتوانند عاشق چیزی شوند، دلباختهاش شدم. کتاب داستان کودکانهای را که جلد مقوایی داشت بارها و بارها خواندم تا جایی که شیرازهاش از هم پاشید. نسخهای که داشتم اقتباسی بود از مری وی. کری، نویسنده داستانهای معمایی، با عنوان «پیتر پن و کاپیتان هوک». بخش بزرگی از کودکیام را واقعاً فکر میکردم این اسم اصلی و درست داستان است و فیلم فقط برای سادهتر کردن ماجرا آن را کوتاه کرده. برای من این کاملاً منطقی بود، چون کاپیتان هوک، بهعنوان ضدقهرمان اصلی، سزاوار این بود که اسمش کنار قهرمان داستان بیاید و دستکم به همان اندازه مهم بود.
بزرگترهای زندگیام همیشه با تعجب از من میپرسیدند چرا اینقدر کاپیتان هوک را دوست دارم. نمیتوانستم خوب توضیحش بدهم؛ فقط دوستش داشتم. جذاب بود، به شکلی که بقیه شخصیتها نبودند. او اولین شخصیتی هم بود که بیرون از محدوده خود داستان دربارهاش کنجکاو شدم؛ اینکه پیش از رسیدن به ناکجاآباد زندگیاش بهعنوان یک دزد دریایی چطور بوده، اداره کردن روزمره یک کشتی دزدان دریایی چه شکلی داشته، رابطهاش با خدمهاش چگونه بوده. دلم میخواست چیزهایی فراتر از آنچه داستان به من داده بود بدانم.
وقتی آنقدر بزرگ شدم که کتاب اصلی جی. ام. بری، «پیتر پن؛ یا پسری که نمیخواست بزرگ شود» را بخوانم، واقعاً نمیفهمیدم چرا هر دو بخش عنوان باید متعلق به پیتر باشد. خودش که آنقدرها هم جالب نبود. خودخواه بود، مغرور بود و راستش آنطور که من فکر میکردم وندی سزاوارش است، به او احترام نمیگذاشت. حتی نسخه کوتاهشده «پیتر و وندی» هم بهتر بود، اما باز حس درستی نداشت. تقابل واقعی داستان، پیتر و هوک بودند؛ دو نیروی متضادی که در نبرد با هم، یکدیگر را تیزتر و جذابتر میکردند. بدون پیتر که دست هوک را به کروکودیل خوراند، هوکی وجود ندارد. و بدون هوک هم پیتر معنایی ندارد؛ چون هوک همان چیزی است که پیتر نمیخواهد در آینده به آن تبدیل شود.
این روزها وقتی از علاقهام به نوشتن درباره آدمبدها میپرسند، شکل سوال عوض شده است. «چرا اینقدر شرورها را دوست داری؟» تبدیل شده به «چرا ما اینقدر شرورها را دوست داریم؟» و من هر بار از این تغییر خوشحال میشوم، چون یعنی طرف مقابل هم خودش را در این شیفتگی جمعی نسبت به دشمنها و ضدقهرمانهای داستانها شریک میداند.
واضحترین و قابلدفاعترین پاسخ این است که شرورها معمولاً اجازه دارند خیلی خیلی جذابتر از قهرمانها باشند. قهرمانها بیشتر از ضدقهرمانها در بند داستان خودشان هستند؛ باید ماموریتی را کامل کنند، باید ارزشهای اسطورهای خاصی را حفظ کنند، باید به اصول شخصیشان وفادار بمانند و همین انتخابهایشان را محدود میکند. انگیزه، موتور داستانگویی است، همانطور که میتوکندری نیروگاه سلول است؛ کلیشه بودن این جمله باعث نمیشود حقیقتش کمتر شود. قهرمانها اغلب مجبور میشوند انگیزههای واقعیشان را کنار بگذارند یا تحریف کنند تا «کار درست» را انجام دهند یا ماموریت را کامل کنند. اما شرورها هر غلطی بخواهند میکنند و تماشای کسی که بیشرمانه دنبال خواستههای خودش میرود، بینهایت جذابتر است.
شرورها اجازه دارند کارهای زشتتری انجام دهند و خیلی از این کارها ظرفیت بیشتری برای تخلیه روانی دارند تا رفتارهای محدودشده قهرمانها. وقتی قهرمان باید به هر دلیلی از انتقام بگذرد، شرور میتواند با لذت انتقامش را بگیرد. وقتی قهرمان مجبور است برای رشد شخصیتی یا حفظ پاکی اخلاقی، کسی را ببخشد که اصلاً لیاقت بخشش ندارد، شرور میتواند تا هر وقت که خواست کینهاش را نگه دارد و آن عضله احساسی منقبض را حفظ کند. من، و احتمالاً خیلیهای دیگر، این را بسیار رضایتبخشتر و واقعیتر میدانیم، چون گاهی بخشش فقط مخصوص آدمهای سادهلوح است. شرورها مجبور نیستند همیشه راه اخلاقی را انتخاب کنند، لازم نیست آدم بزرگتر ماجرا باشند، میتوانند تمام زخمها و نقصهای شخصیتیشان را آشکار نگه دارند و اصلاً هم درمان نشوند. و این برای من آرامشبخش است.
اشتباه برداشت نکنید؛ نمیگویم این بهترین شیوه برای زندگی واقعی آدمهاست. جیمز هوک قطعاً از رواندرمانی برای کنار آمدن با اختلال اضطراب و آسیب روانیاش سود میبرد، هرچند آن وقت به آدم کاملاً متفاوتی تبدیل میشد. اما فکر نمیکنم هیچکدام از ما بتوانیم بگوییم نفرت داشتن از آن بچه لعنتی که دستش را برید و به کروکودیل داد، غیرمنطقی بوده است.
آن خشم واقعی و موجه است و حق اوست که آن را حفظ کند؛ همانطور که خشمهای بهحق خود ما هم حق ما هستند. اگر شرورها به سمت درمان میروند، به این دلیل است که خودشان میخواهند، نه چون دیگران از آنها چنین انتظاری دارند یا چون درمان شدن، بودن کنارشان را راحتتر میکند. و این نکته مهمی است.
شرورها اجازه دارند شرور باشند. میتوانند کار وحشتناکی انجام دهند و همان کار هم واقعاً وحشتناک تلقی شود. اگر کسی را داخل گودال گدازه پرت کنند، همه قبول میکنیم که عمل هولناکی بوده است. اما وقتی قهرمان دست به کار وحشتناکی میزند، کاری که گاهی حتی خشنتر از اعمال شرور است، داستان شروع میکند به پیچوتابهای اخلاقی عجیب تا آن عمل را توجیه کند. چون وقتی قهرمان کار بدی انجام میدهد، شکافی در تصویر او ایجاد میشود و چون قهرمان نباید سقوط کند، خود عمل باید تغییر معنا بدهد.
قهرمان فقط به خاطر نزدیکیاش به مفهوم «خیر»، حتی نفرتانگیزترین کارهایش را هم قهرمانانه جلوه میدهد؛ انگار خشونت وقتی از دست قهرمان عبور میکند، تطهیر میشود. این تناقض ذهنی در بهترین حالت آزاردهنده و در بدترین حالت چندشآور است. برای من خیلی قابلتحملتر است وقتی یک شرور کار وحشتناکی انجام میدهد، همان کار را وحشتناک باقی میگذارد و بدون خموراست کردن اخلاقی ماجرا از کنارش رد میشود.
همه این دلایل واقعیاند و بخشی از پاسخ را توضیح میدهند، اما هنوز به هسته اصلی نرسیدهایم. بخشی از ماجرا مبهمتر و توضیحدادنش سختتر است. وقتی سعی میکنم به ذهن کودکانهام برگردم و بفهمم چرا آن دزد دریایی شرور با آن کلاه فوقالعاده اینطور مرا مجذوب خودش کرد، دلیلهای تازهای پیدا میکنم. بعضیهایشان کاملاً ظاهریاند؛ شرورها معمولاً خیلی خوشپوشتر از قهرمانها هستند و انتخابهای ظاهریای که برای ترسناک یا شیطانی نشان دادنشان انجام میشود، اغلب ناخواسته آنها را فوقالعاده جذاب و خفن میکند.
شرورها حس شوخطبعی خیلی بهتری هم دارند. معاشرت با آنها سرگرمکنندهتر است، حتی اگر خطرناک باشد. اغلب بسیار کاریزماتیکاند. رفتارهای مودبانه کاپیتان هوک آنقدر تاثیرگذار بود که وندی را کاملاً مسحور کرد. او فقط با برداشتن کلاهش، تعارف کردن بازویش و دعوت وندی به همراهی، او را با خود برد؛ نه مثل پسران گمشده دستوپایش را بست. بری درباره واکنش وندی مینویسد: «آنقدر مجذوب شده بود که حتی نتوانست فریاد بزند. فقط یک دختر کوچک بود.» وقتی این جملهها را برای اولین بار خواندم، کاملاً درکش کردم.
عشق عمیق من به شرورها شاید از کودکی شروع شده باشد، اما تابستان سیزدهسالگیام برای همیشه تثبیتش کرد. آن سال دو اتفاق افتاد که هر امکان عاشق شدن دوبارهام به یک قهرمان را نابود کرد. در ماه ژوئن، برای آخرین اردوی کلاس هشتم، مدرسه ما را به دیدن «شبح اپرا» در تئاتر پنتیجز تورنتو برد؛ تجربهای که احتمالاً خیلی از نسل هزاره با آن خاطره دارند. بعدتر در همان تابستان، دختری بزرگتر که در خیابان ما زندگی میکرد، نوار ویدیویی فیلم «هزارتو» ساخته جیم هنسون را به من داد. بین شبح اپرا و پادشاه گابلین با بازی دیوید بویی، ذهن نوجوان و نابالغ من به این شخصیتها گره خورد؛ به شکلی که سلیقه عاشقانهام را برای تمام عمر خراب کرد.
همانطور که دیگر عاشقان شرورها خوب میدانند، شرورها از قهرمانها جذابترند، تمام. بخشی از این جذابیت به همان خوشپوشی و کاریزما برمیگردد، اما فقط درباره خوشچهره بودن حرف نمیزنیم. مسئله این است که شرورها مطلوبترند، و راستش را بخواهید، تقریباً از هر نظر شریکهای بهتری هم به نظر میرسند.
بیایید یک آزمایش ذهنی کوچک انجام دهیم. میخواهم به چیزی فکر کنید که دوستش دارید؛ نه، آن چیزی که واقعاً دوستش دارید، همان چیزی که هیچوقت به کسی نگفتهاید چون یا نمیدانید چطور باید بیانش کنید، یا از قضاوت شدن میترسید، یا فکر میکنید زیادی عجیب است. پیدایش کردید؟ چند لحظه نگهش دارید و تمام احساسات پیچیدهای را که با خودش میآورد مرور کنید.
حالا تصور کنید در اتاقی با کسی هستید که دقیقاً مطابق سلیقه شماست؛ کسی که واقعاً دوستش دارید و جذبش میشوید. اول فرض کنید این آدم یک قهرمان است. کاملاً خوب، کاملاً بینقص، محبوب همه. همان لبخند، شنل و روحیه فداکارانه همیشگی. میتوانید تصور کنید درباره آن خواسته پنهانیتان با او حرف بزنید؟ میتوانید تصور کنید از او بخواهید آن را با شما تجربه کند؟ میتوانید واکنش صورتش را ببینید؟ راستش من بهجای شما خجالت میکشم.
حالا همان صحنه را دوباره تصور کنید، اما اینبار طرف مقابلتان یک شرور است. هر جور شروری که دوست دارید؛ شاید شخصیتی اخلاقمدار شبیه مگنیتو، یا شاید کسی کاملاً غیرقابلبخشش. فقط مهم است که شرور باشد. حالا تصور کنید خواستهتان را برایش تعریف میکنید. مکالمه چطور پیش میرود؟ او چطور به این اعتراف واکنش نشان میدهد؟ بعد چه میکند؟
بله. دقیقاً همین.
هیچ پاسخ واحدی برای این سوال وجود ندارد که چرا شرورها را دوست داریم، چرا ما بهعنوان خواننده و نویسنده و بیننده، اینقدر مجذوب آنها میشویم. دوستشان داریم چون پیچیده و ناقصاند، چون اجازه میدهند کارهایی بکنند و آدمهایی باشند که قهرمانها جرئت یا امکانش را ندارند. دوستشان داریم چون عمیقاً آسیبدیدهاند و لزوماً مجبور نیستند خودشان را درمان کنند؛ مخصوصاً نه برای اینکه بودن کنارشان برای دیگران راحتتر شود یا بهتر در جامعه جا بگیرند. دوستشان داریم چون فوقالعاده خفناند و تقریباً همیشه لباسهای بهتری میپوشند. اما فکر میکنم بیشتر از همه دوستشان داریم چون میتوانیم تصور کنیم شرور کسی است که ما را در آسیبپذیرترین و شرمآورترین حالتمان ببیند و نگاهش را برنگرداند.
در سال ۱۹۲۷، جی. ام. بری متن سخنرانیای را منتشر کرد که برای گروه صد نفر نخست مدرسه شبانهروزی ایتن ایراد کرده بود؛ همان مدرسهای که ادعا میکرد جیمز هوک در آن درس خوانده است. کل سخنرانی به دلایل زیادی شگفتانگیز است، اما بخشی از توصیف او از هوک را عاشقانه دوست دارم: مردی، هوک را بیرون از ایتن میبیند و میگوید: «در یک کلام، خوشقیافهترین مردی بود که تا به حال دیده بودم، هرچند همزمان کمی هم چندشآور به نظر میرسید.» راوی از این مرد، که به دیوار سنگی تکیه داده و با یک جاسیگاری سفارشی همزمان دو سیگار برگ میکشد، بهطور غریزی میترسد.
اما واکنش من کمی فرق میکند.

🗣 نظرات (0)