در گوشهای از ذهن بسیاری از ما، فهرستی از کتابها وجود دارد؛ آثاری به بزرگی «موبی دیک»، «آنا کارنینا»، «ایلیاد» و «بهشت گمشده». کتابهایی که نامشان را بارها شنیدهایم، میدانیم جزو بزرگترین آثار ادبی جهانند، اما انگار فاصلهمان با آنها به اندازه تمام عمری است که نخواندهایمشان.
نائومی کاناکیا، نویسنده سه رمان نوجوان و منتقد ادبی که همراه خانوادهاش در سانفرانسیسکو زندگی میکند، در مقالهای صریح و شخصی معمای این فاصله را واکاوی کرده است. او که خود زمانی از خواندن این متون کلاسیک ناامید شده بود، حالا از منظری دیگر به مسئله نگاه میکند.
ترسی که ریشه در شرم دارد
برخلاف تصور رایج، کاناکیا میگوید مردم از سرِ بیتفاوتی سراغ این کتابها نمیروند. او مینویسد: «وقتی من با مردم درباره کتابهای بزرگ حرف میزنم، معمولا نمیگویند: «اوه، آن کتابهای نژادپرستانه را میگویی؟» بیشتر وقتها چیزی شبیه این میگویند: «همیشه میخواستم آنها را بخوانم.»»
پس چرا نمیخوانند؟ پاسخ از نگاه او «حس شرم و نابسندگی» است. این حس ریشه در تجربههای ناخوشایند دوران دانشگاه دارد؛ وقتی سر کلاس درس، کتابی را نفهمیدهایم یا وسط فهرست بیپایان کشتیهای سیاه «ایلیاد» جا ماندهایم. از آن لحظه به بعد، به نظر میرسد مطالعه جدی، مخصوص دانشجویان ادبیات، آدمهای دکترادار و «روشنفکران عبوس و سنگین» باشد.
خوانش حرفهای در برابر خوانش عام
کاناکیا میان دو شیوه خواندن تفاوت اساسی قائل میشود: «خوانش نزدیک» آکادمیک که در آن باید به متن «فشار» بیاوری و معنایی پنهان کشف کنی، و «خوانش عام» که همان خواندنِ بیواسطه و شخصی است. او تجربه خود را از دانشگاه اینطور توصیف میکند: «هر بار مقالهای مینوشتم، استاد میگفت: «چرا کمی خوانش نزدیک انجام نمیدهی؟» درحالیکه دقیقا فکر میکردم همین کار را کردهام.»
نتیجه آن میشود که او بیخیال ادبیات میشود و اقتصاد میخواند. اما سالها بعد، وقتی به صورت پنهانی و بدون فشار بیرونی سراغ همین کتابها میرود، لذت واقعی را تجربه میکند. او میگوید: «وقتی تنهایی میخواندم، دیگر نیازی به خوانش نزدیک نبود. نیازی نبود مقاله بنویسم. لازم نبود چیزی را به کسی ثابت کنم. میتوانستم واقعا واکنش خودم را جدی بگیرم.»
دوران پایانی ضرورتِ نهادی
نکته مهمی که کاناکیا به آن اشاره میکند، تغییر جایگاه کتابهای بزرگ در جامعه امروز است. روزگاری دانستن لاتین و یونانی برای ورود به هاروارد یا آکسفورد ضروری بود، و در چین باستان، آزمون خدمات کشوری عملاً آزمونی برای تفسیر متون کنفوسیوسی. اما امروز: «برای ورود به هاروارد، اداره یک شرکت، استاد شدن، نوشتن برای مجلات معتبر یا تقریبا هر کار دیگری، لازم نیست کتابهای بزرگ را بلد باشید.»
با این حال، شرم درونی باقی مانده است. همان شرمی که کلاسهای درس، با سلسلهمراتبِ استادِ حرفآخر و دانشجوی منفعل، آن را در ما نهادینه کردهاند. کاناکیا این ساختار را حتی در افلاطون هم به نقد میکشد: سقراط مدعی است همه دانشها در ذات آدمی است، اما چرا آن پسر بردهای که قضیه فیثاغورس را کشف میکند، حتی اسم ندارد؟
صداقت؛ ارزش گمشده کتابهای بزرگ
پس اگر این کتابها دیگر ضرورت نهادی ندارند، چرا باید آنها را خواند؟ پاسخ کاناکیا ساده است: «به خاطر صداقتشان.»
او اضافه میکند: «کتابهای بزرگ معمولا یک ویژگی مشترک دارند، صداقت. این آثار در مواجهه با موضوعشان معمولا بیرحمانه صادقاند.»
این صداقت، پلی است میان متن کلاسیک و زندگی امروز ما. وقتی کاناکیا در بیستوپنج سالگی «آنا کارنینا» را میخواند، کشمکش شخصیتهایش برای ساختن یک زندگی معنادار، کاملاً برای او واقعی و ملموس است.
دعوت به شرمزدایی
نویسنده در پایان، از تمام کسانی که سالهاست این کتابها را به تأخیر انداختهاند، میخواهد که دیگر منتظر نمانند. او دو پاسخ به سوال «آیا باید این کتابها را خواند؟» میدهد: «نخست؛ چرا نباید بخواهی تمام این کتابهای قدیمی و مشهوری را بخوانی که تمام عمر اسمشان را شنیدهای؟ دوم؛ به خاطر صداقتی که در هیچ جای دیگر به این شکل نخواهی یافت.»
کاناکیا تأکید میکند که بیشتر مردم فکر میکنند خواندن این آثار «بسیار سختتر از چیزی است که واقعا هست». و همین تصور غلط، مهمترین مانع است، نه تردید در ارزش ذاتی آنها.
خواندن «موبی دیک» ممکن است در بیستوپنج سالگی کسلکننده باشد، و همان کتاب ده سال بعد، پنجرهای تازه به جهان بگشاید. نظام آموزشی هیچگاه به ما نگفت که میشود کتاب را دوست نداشت، کنار گذاشت، چیزی از آن نفهمید و بعداً دوباره برگشت. هیچ استادی به ما نگفت که لذت بردن از یک رمان برنده پولیتزر، به اندازه تحلیل کردنِ آن ارزش دارد.
شاید وقت آن رسیده که کتابهای بزرگ را از انحصار دانشگاه خارج کنیم و دوباره صاحبشان شویم. نه به عنوان متخصص، بلکه به عنوان همان آدم معمولیِ کنجکاوی که فقط میخواهد بداند چرا تا این اندازه از این کتابها گفتهاند. این همان کاری است که نائومی کاناکیا انجام داد و نتیجهاش شد عشقی که هرگز در کلاسهای درس پیدا نکرد.

🗣 نظرات (0)