فرض کنید نشسته‌اید و رمانی می‌خوانید. صفحه اول، راوی با لحنی صمیمی و دوست‌داشتنی شروع به تعریف ماجرا می‌کند. کم‌کم با او همذات‌پنداری می‌کنید، به حرف‌هایش اعتماد دارید، حتی گاهی با خود می‌گویید: «چه راوی باهوش و صادقی.» حالا فرض کنید در صفحه ۲۵۰، ناگهان چیزی عوض می‌شود. یک تناقض کوچک، یک جمله که با روایت قبلی جور درنمی‌آید. بعد صفحه ۲۶۰، یک دروغ آشکار. صفحه ۲۸۰، می‌فهمید راوی قتل را انجام داده و از اول داشته شما را گول می‌زده است. چه حسی دارید؟ احتمالاً شگفت‌زده، عصبانی، و درعین‎‌حال نویسنده را تحسین می‌کنید. تازه فهمیده‌اید قربانی یک «راوی غیرقابل‌اعتماد» شده‌اید. و این، یکی از لذت‌بخش‌ترین تجربه‌های خواندن است.

راوی غیرقابل‌اعتماد کیست؟

برای کسانی که تا به‌حال با این اصطلاح برخورد نکرده‌اند، تعریفش ساده است، راوی غیرقابل‌اعتماد راوی‌ای است که به دلایل مختلف، دروغ‌گویی عمدی، فراموشی، جنون، تعصب، یا محدودیت دانش، نسخه درستی از ماجرا را به خواننده نمی‌دهد. وین سی. بوث، نظریه‌پرداز بزرگ ادبی، اولین‌بار در سال ۱۹۶۱ در کتاب بلاغت داستان این مفهوم را رسمی کرد. حرف بوث ساده بود: «بعضی راوی‌ها حرف‌شان راست نیست. خواننده باید خودش کشف کند کجای ماجرا دارد فریب می‌خورد.» این تعریف ساده، انقلابی در ادبیات به پا کرد. چون تا پیش از آن، فرض بر این بود که راوی، به‌خصوص راوی اول شخص، همیشه راست می‌گوید. بوث نشان داد نه تنها همیشه راست نمی‌گویند، بلکه گاهی دروغ‌گویی آن‌ها «نقطه قوت» اثر ادبی است.

چهار نوع دروغگو؛ از خوش‌نیت تا بیمارگونه

ادبیات معاصر چهار دسته اصلی از راویان غیرقابل‌اعتماد را به ما معرفی کرده است. شناخت این دسته‌ها به خواننده کمک می‌کند زودتر فریب نخورد. راوی کودک یا کم‌دانش این راوی عمداً دروغ نمی‌گوید، فقط به اندازه کافی نمی‌داند. مثلاً راوی کودک در «کشتن مرغ مقلد»، اسکات، بسیاری از لایه‌های نژادپرستی و خطر را متوجه نمی‌شود. خواننده بزرگسال مدام بین آنچه اسکات می‌بیند و آنچه واقعاً رخ می‌دهد، فاصله ترسناکی حس می‌کند. مثال معروف دیگر، باشگاه مشت‌زنی، چاک پالانیک است. راوی نمی‌داند خودش همان تایلر داردن است. خواننده هم تا میانه کتاب نمی‌داند. نتیجه؟ شوکی فراموش‌نشدنی به خواننده دست می‌دهد. راوی دچار جنون یا اختلال روانی این دسته خطرناک‌ترین‌اند. نه فقط اطلاعات غلط می‌دهند، بلکه جهان را کاملاً وارونه می‌بینند. نمونه کلاسیک آن «لولیتا» نوشته ولادیمیر نابوکوف است. هامبرت هامبرت آنقدر فصیح و باسواد حرف می‌زند که تو را قانع می‌کند «دخترک دوازده ساله خودش او را اغوا کرده». فقط وقتی کتاب تمام می‌شود و از فاصله نگاه می‌کنی، می‌فهمی یک کتاب کامل درباره آزار جنسی یک کودک را خوانده‌اید بدون اینکه متوجه شوید. نابوکوف چه شعبده‌بازی کرده؟ تو را درون ذهن یک هیولا نشانده و وادارت کرده با او همدلی کنی.

راوی دروغگوی عمدی و فریبکار

این راوی می‌داند که دارد دروغ می‌گوید و هدفش پنهان کردن یک راز است. بیشتر در ژانر جنایی و معمایی کاربرد دارد. بهترین نمونه آن «قتل راجر آکروید» نوشته آگاتا کریستی است. کریستی در اوایل قرن بیستم این کتاب را نوشت و همه را شوکه کرد. راوی همان قاتل است و کل کتاب را به‌گونه‌ای تعریف کرده که شما به او شک نکنید. وقتی بالاخره جنایتکار لو می‌رود، انگار دنیا زیر و رو می‌شود. راوی دچار تعصب یا ایدئولوژی خاص این راوی آگاهانه یا ناآگاهانه، روایت را براساس نگاه سیاسی، مذهبی یا طبقاتی خود تحریف می‌کند. نمونه امروزی آن، «دختری در قطار» نوشته پائولا هاوکینز است. راوی، ریچل آنقدر الکلی و پر از تعصب نسبت به زندگی «بی‌نقص» همسایه‌هاست که شهادتش برای پلیس و خواننده بی‌ارزش است. خواننده مجبور است مثل یک کارآگاه واقعی، از لابلای دروغ‌ها و خیال‌پردازی‌های او به حقیقت برسد. چالش راوی غیرقابل‌اعتماد برای خواننده

یک راوی دروغگو چه سودی برای خواننده دارد؟

پاسخ اول، تمرین شکاکیت سالم نخستین سود این روای به خواننده است. در دنیای واقعی، هیچ‌کس روایت بی‌طرف از زندگی نمی‌دهد. هر دوستی، هر همکاری، هر خبری در تلویزیون از زاویه خاصی گفته می‌شود. ادبیات با راویان دروغگو، مغز خواننده را برای تشخیص «نیمه پنهان روایت‌ها» آموزش می‌دهد. پاسخ دوم، لذت کشف است. اگر همه‌چیز صریح و صادقانه گفته می‌شد، خواندن، شبیه به خواندن گزارش پزشکی بود. اما وقتی راوی دروغ می‌گوید، خواننده را وادار می‌کند فعالانه فکر کند، نشانه‌ها را ردیابی کنی، و در انتها فریاد بزند، «آهان! فهمیدم!» این همان لذتی است که طرفداران ژانر معمایی از آن حرف می‌زنند. پاسخ سوم؛ درک عمیق‌تر از ماهیت «حقیقت» است. بزرگترین راویان غیرقابل‌اعتماد به خواننده می‌آموزند که «حقیقت» یک چیز ساده و تک‌لایه نیست. حقیقت، لایه‌لایه است. بستگی دارد از چه زاویه‌ای به آن نگاه کنید. همین جذابیت روانشناختی باعث می‌شود کتاب‌هایی مثل لولیتا تا صد سال دیگر هم خوانده شوند.

توصیه برای خواندن راویان دروغگو

همیشه یک قدم عقب‌تر بایستید. هر چه راوی می‌گوید، باور نکنید. از خود بپرسید «اگر او دروغ می‌گوید، انگیزه‌اش چیست؟» به شخصیت‌های فرعی گوش کنید. گاهی آن‌ها حقیقت را می‌گویند، اما خواننده عادت کرده‌ صدای راوی را باور کند. بعد از تمام شدن کتاب، یک‌بار دیگر فصل اول را بخوانید. در نود درصد موارد، نویسنده در همان صفحه اول به‌طور پنهانی اشاره کرده که راوی دروغگو است. فقط خواننده اولین‌بار متوجه نشده است.

چقدر دوست دارید فریب بخورید؟

راویان غیرقابل‌اعتماد ثابت کرده‌اند که ادبیات بزرگ همیشه صادقانه و مستقیم نیست. گاهی بزرگترین حقیقت‌ها پشت پرده بزرگترین دروغ‌ها پنهان می‌شوند. کافی است یاد بگیرید چطور آن‌ها را کشف کنید.