کتابم را قبل از پدر و مادرم به شریک زندگیام دادم، چون فکر کردم بهتر است یکبار از پس یک ترس ویرانگر بربیایم. نخواستم تماشایش کنم که میخواند، اما فهمیدم به صحنهای رسیده که شخصیت اصلی داستان با مجسمهسازی ملاقات میکند که موهای جوگندمی دارد. سریع گفتم، با تکبر و همزمان با وحشت: «این تو نیستی.»
او گفت: «چی؟ معلومه که من نیستم. این یک رمانه.»
کمی آرام شدم. بالاخره بسیاری از جزئیات آن شخصیت با زندگی واقعی شریک زندگیام جور درنمیآید. مثلا او مثل یک گوشهنشین در کلبهای وسط جنگل زندگی نمیکند. اما بعد به بخشی رسید که شخصیت اصلی به آپارتمانش در غرب فیلادلفیا میرود و پرسید:
«این آپارتمان من است؟»
«... آره.»
شریک زندگیام با تردید به فصل اول برگشت، همان فصلی که در آن زانوی مادر شخصیت آسیب دیده. زانوی مادر خود من هم مشکل دارد.
«مامانت میدونه این توی کتابه؟»
اصرار کردم: «درباره او نیست. یا درباره تو. مامان واقعی من زوال عقل نداره. بابای واقعی من نمرده. مامانم هم پیر نیست.»
شریک زندگیام با بزرگواری چیزی نگفت؛ چیزی شبیه اینکه «خانم زیادی دارد دفاع میکند.»
اما من تازه گرم شده بودم. گفتم: «و پدر و مادرم هم با من آنطوری رفتار نمیکنند. با همدیگر هم آنطوری رفتار نمیکنند.»
«میدونم. فقط میگم شاید بهتر باشه قبلش بهشون هشدار بدی. معلومه که این مجسمهساز من نیستم و پدر و مادر داستان هم آنها نیستند... اما وقتی آدم این جزئیات را میخواند، حس عجیبی پیدا میکند. شاید بهتر باشد آمادهشان کنی.»
و دقیقا ترس من همین بود:
نمیترسیدم پدر و مادرم کتاب را بخوانند و فکر کنند واقعا درباره خودشان است. بیشتر میترسیدم نگران شوند که دیگران، فامیلها، دوستان خانوادگی، خالهها و عمهها، چنین برداشتی بکنند. میترسیدم احساس کنند در یک فضای عمومی از آنها بدگویی کردهام. و در نتیجه، دیگر با من حرف نزنند.
حتی بیشتر از آن، میترسیدم حق داشته باشند.
احساس میکردم به آدمهایی که دوستشان دارم خیانت کردهام. و بدتر از همه این بود که حس میکردم این کار را در خدمت «اثر» انجام دادهام، و اگر دوباره حق انتخاب داشتم، باز هم همین کار را میکردم.
نمیدانم چطور میشود توضیح داد که چقدر از نشان دادن کتاب به پدر و مادرم وحشت داشتم. انگار داشتم قفسه سینهام را میشکافتم و قلب خونآلود و نرمم را کف دستشان میگذاشتم. و مطمئن بودم با انزجار از آن روی برمیگردانند؛ چون واقعا چه کسی وقتی چیزی شبیه یک توده خونآلود لرزان به او بدهند، چنین نکند؟
روزی که تصمیم گرفتم کتاب را به آنها بدهم، قرار بود تمام روز را کنارشان باشم. صبحانه را در آشپزخانه خانه کودکیام میخوردیم، بعد من و مادرم به فروشگاه میرفتیم و به مراسم کلیسا سر میزدیم، و بعد هم قرار بود با پدرم روی مبل الشکل خانه فیلم ببینم؛ همان مبلی که جای فرورفتهای داشت، چون گربه همیشه همانجا مینشست.
تمام مدت صبحانه تقلا میکردم، در حالی که کتابها داخل کولهپشتیام مثل آتش میسوختند. وقتی مادرم رانندگی میکرد و به فروشگاه میرفتیم، سعی میکردم عادی رفتار کنم. اما وقتی برگشتیم و در راه ورودی خانه داشتیم خریدها را از ماشین خالی میکردیم، به شریک زندگیام پیام دادم، در حالی که انگار سینهام پر از سنگ شده بود: «فکر نمیکنم بتوانم این کار را بکنم.»
و همان لحظه، ناگهان تصویری از کودکیام به ذهنم برگشت؛ هفتساله بودم و بالای سکوی شیرجه کنار استخر چمباتمه زده بودم. از نردبان دهفوتی بالا رفته بودم، آرامآرام تا لبه تخته شیرجه رسیده بودم، به آب سبز و صاف پایین نگاه کرده بودم و همانجا خشکم زده بود. آنقدر بیحرکت ماندم که ناجی استخر فریاد زد پایین بیا. عقب کشیدم. پدرم که کنار استخر ایستاده بود، فریاد زد: «اوه، بیخیال!»
تمام مسیر را سینهخیز برگشتم تا بالای نردبان، و دیدم بچهای که پایین ایستاده بود کنار رفت تا من پایین بیایم. اما ناگهان دویدم تا انتهای تخته و پریدم.
برگشتم بالای مسیر ورودی خانه پدر و مادرم، کتابها را از کوله بیرون آوردم و گفتم: «یک چیزی برایتان آوردهام.»
*
اول مجبورشان کردم بخش سپاسگزاری کتاب را بخوانند. میخواستم بدانند پیش از همه از آنها تشکر کردهام.
در تمام مدتی که سپاسگزاری را میخواندند و ذوق میکردند، مدام بهشان میگفتم که از این کار متنفرم، که این وضعیت واقعا آسیبپذیرترین لحظه زندگیام است، که اگر بعد از خواندن کتاب از من متنفر شدند و حق هم دارند، فقط خواهش میکنم با من مهربان باشند. چون دادن چیزی که نوشته بودم به دیگران، برایم شبیه فرو کردن سوزن در پوست تنم بود.
بغلم کردند.
مادرم کتاب را باز کرد و به جمله اول نگاه انداخت: «در ژانویه به مادرم نگاه کردم و فکر کردم: یکی باید او را بکشد.»
بعد صفحهای تصادفی از وسط کتاب را خواند: «میدانم، مامان. متأسفم.»
و خندید. با لذت خندید.
من هم نیمه شوخی گفتم: «فقط وقتی کتاب را میخوانی، یادت باشد: میدانم، مامان! متأسفم!»

شریک زندگیام حق داشت. کتاب واقعا مادرم را معذب کرده بود. خودش این را به من گفت. در یکی دو هفته اول خیلی آهسته کتاب را میخواند. مدام لازم داشت آن را زمین بگذارد.
اما وقتی به او گفتم: «احساس میکنم مجرمم. کتاب درباره تو یا بابا یا مورگان نیست، اما حس میکنم برای نوشتنش از شما دزدیدهام.»
او جواب داد: «تو مجرم نیستی و چیزی هم ندزدیدهای. داری چیزی را مینویسی که خودت تجربه و درک کردهای. این تجربه توست، نه مال کس دیگری.»
این دقیقا همان چیزی بود که دلم میخواست از او بشنوم، آنقدر دقیق که حتی نمیتوانستم تصور کنم واقعا آن را به زبان بیاورد. و هرچه زمان گذشت، هرچه پدر و مادرم بیشتر کتاب را خواندند و همچنان از زندگیشان حذفم نکردند، کمکم فهمیدم همه این ترسها را خودم ساخته بودم. تمام چیزهایی که فکر میکردم ممکن است به من بگویند، تمام احساساتی که مطمئن بودم خواهند داشت، تمام راههایی که خیال میکردم با آنها رابطهام را نابود خواهم کرد؛ هیچکدام واقعی نبود.
هدر هاوریلسکی، نویسنده آمریکایی، جایی گفته است: «هرچه چیزی را بیشتر بخواهی، ذهنت بیرحمانهتر تو را بابتش تنبیه میکند. برای همین، وقتی پای چیزی در میان است که واقعا دوستش داری و عمیقا برایت اهمیت دارد، باید هر بار که به آن نزدیک میشوی، با خودت بسیار مهربان و آرام باشی. درگیر شدن با چیزی که دوستش داری، به تو نیرو میدهد و باعث میشود کمتر احساس تنهایی کنی، اما با وجود تمام ترسها و تردیدهای بزرگت، باید جرئت کنی بارها به آن برگردی.»
من از سهسالگی آرزو داشتم کتابی منتشر کنم. و حالا که واقعا به آن رسیده بودم، حالا که بالاخره چنگالهای کوچکم را به چیزی که بیش از همه میخواستم فرو کرده بودم، ذهنم راهی پیدا کرده بود تا بابتش مجازاتم کند و متقاعدم کند که این اتفاق چیز بدی است.
اما بد نبود.
و در نهایت، چیز دیگری هم یاد گرفتم: اینکه در برابر آدمهایی که دوستشان دارم آسیبپذیر باشم. اینکه اعتماد کنم حتی در لحظههای شرم و وحشت هم، آنها آنقدر دوستم دارند که بتوانند مرا واضح ببینند. و فهمیدم آنها، درست مثل خانواده شخصیت اصلی رمانم، هرطور که باشم دوستم خواهند داشت. فقط امیدوارم وقتی کتاب بعدی را مینویسم، این را فراموش نکنم.

🗣 نظرات (0)